Name: Bahman

Tuesday, September 19, 2006

Where is my homeland?

 

Where is my homeland?

Famished I am! Like Guatemalan children… Thirsting I am! Like burnt soil of deserts…
But neither seeking a piece of bread, nor a drink of water…
Just hand me back my homeland!

Many times I have read, and many times I have heard in childish stories… Iran!
But never have I tasted it…
Just as the freedom!
Still I don’t want my liberty...
Just hand me back my homeland!

I adore Iran!
Ascends of the Alborz,
Descends of its wide meadows…
I adore all parts of my home,
Even cutting teasels and stones of its wildernesses…
Don’t plunder it!
Give me back my home!

Years it is that this uncouth people, using their spikes, are wounding my home, Iran… and by means of every plan, are wiping out its ancient culture… - a land with precedence of creation and to the age of humanity! Either they destroyed or plundered our national remainders…
… And now, by supplying the Sivand dam, then drowning the Pasargad field and Tang-e-Bolaghi deep into the water, which are souvenirs from our Persian ancestors, they wound a new sore to body of our culture and history of Iran – which is twisted together with the history of the world… as we are stood up shoulder to shoulder from very old of the history! And came on together, we with Ferdowsi and Rostam, and you with Herodotus and Achilles!

Today that we need your relief, remember the old alliance! And save our history from raid… Help us revive our culture and home, even the small piece of stone, forgotten away in its backyard!

Don’t let the Sivand tragedy, destroys a history! If you give African children pieces of bread, give our nation’s children just a chance to breathe!
Consider our history !
 

خانه من کجاست؟

گرسنه ام چنانكه كودكان گواتمالا، تشنه ام چنانكه زمین تشنه كویر، اما نه نیازمند تكه ای نانم نه جرعه ای آب، تنها خانه ام را بمن بدهید .
بارها خوانده ام و بارها در داستانهای كودكانه شنیده ام ایران، اما طعم آنرا نچشیده ام چنانكه آزادی، اما حتی نمیخواهم مرا برهانید! تنها خانه ام را بمن بدهید.

ایران را دوست دارم، فرازهای البرز كوه ، فرودهای دشتهای پهناورش، همه دیوارهای خانه ام را دوست دارم، حتی خارهای برانش و سنگهای بیابانش را، به چپاول نبریدش خانه ام را بمن بدهید!

سالهاست كه دشمنان ایران - سرزمینی به تاریخ آفرینش، به تاریخ انسان - با هزاران نیزه به زخم خانه ام ایران، کوشیده اند و با هر نوع ترفندی به از بین بردن فرهنگ این مرز و بوم كهن همت گمارده اند و امروز با به زیر آب فرستادن دشت پاسارگاد و تنگه بلاغی و با آبگیری سد سیوند كه یادگار نیاكان ایران زمین ماست، زخمی تازه به پیكر تاریخ ایران و فرهنگ ما میزنند كه تاریخ جهان تار و پودی تنیده با هم دارد.

چنانكه ما و شما از دورترین تاریخ با هم ایستادیم و با هم آمدیم ما با فردوسی و رستم و شما یا هرودت و آشیل. امروز كه نیازمند شماییم دوستی كهن بخاطر آورده و تاریخ ما را از تاراج نجات دهید كمک كنید تا خانه و فرهنگ خویش را حفظ كنیم حتی سنگ كوچک فراموش شده در گوشه حیاط خانه را.
نگذارید تا با آبگیری سد سیوند یك تاریخ به نابودی كشانیده شود اگر به كودكان گرسنه آفریقا نان میدهید به فرزندان این مرزو بوم تنها و تنها جرعه ای هوا برسانید. تاریخ ما را دریابید .
 

Sunday, September 17, 2006

Friend

آن پیک نامور که رسید از دیار دوســتآورد حرز جان ز خط مشـــــکبار دوست
خوش میدهد نشـــــــان جلال و جمال یارخوش میکند حکـــایت عزّ و وقار دوست
دل دادمـــــش بمژده و خجلت همی برمزین نقد قلب خویش که کردم نثـار دوست
شــــــــکر خدا از مدد بخت کار ســــــازبر حسب آرزوست همه کار و بار دوست
سیر سپهر و دور قمر را چـــه اختیــــاردر گردشند بر حســـــب اختیـــار دوســت
گر بــاد فتنه هر دو جهــــان را بهم زندما و چراغ چشــــــــم و ره انتظـار دوست
کحل الجواهری بمن آرای نســـیم صبحزان خاک نیکبخت که شد رهگذار دوست
ماییم و آستـــــانه ی عشـــــق و سر نیازتا خواب خوش کرا بــَرَد اندر کنار دوست
دشمن بقصد حافظ اگر دم زند چه بــاکمنّت خدای را که نـِیـــَـم شرمســار دوست

Sunday, September 10, 2006

Our deeds

به عقیده من پاره ای از مشکلات اساسی در عادات روزانه و رفتاری ما ایرانیان انتظار و توقع بیش از اندازه از دیگران، مسؤولیت کمی که ما در قبال دیگران احساس می کنیم و به هر ابزاری رفتار خود را توجیه می کنیم، عادت نداشتن به درک این واقیت که دیگران هم مثل ما هستند و هر کس به نوع خود درگیر مشکلات زندگی خویش است، عادت نداشتن به مطالعه و کتابخوانی و علم جویی، تنبلی و کم کاری، عدم رعایت بهینه بهداشت، نداشتن تصور برابری با همنوعان خود بر این مبنا که همه انسان هستیم و همه جایزالخطا و همه یکسان در برابر قوانین، و اینکه می خواهیم همه چیز و همه کس را مانند آدم آهنی تصور کنیم و برای همه در ریزترین و خصوصی ترین مسائل زندگی شان برنامه ریزی کنیم، و مهمتر از همه پیش داوری و خود برتر بینی ماست.

یک سؤال همیشه برای من مطرح بوده است؟ اینکه تربیت خانوادگی افراد تا چه میزان در نحوه ی عملکرد آنها تأثیر دارد؟

چرا بعضیها تصور می کنند که دیگران از روی بدخواهی با آنها رفتار می کنند، مثلاً اگر کسی در خیابان، هنگام رانندگی پشت سر ماست و مرتب بوق و چراغ می زند می خواهد ما را اذیت کند یا فکر میکند خیابان مال اوست ویا اینکه اصلاً عجله دارد مثلاً برای رسیدن به بیمارستان و نگرانی نسبت به وضعیت بیمارش در بیمارستان؟

چرا بعضیها تصور می کنند که اگر کسی نکته ای سازنده (نه ویرانگر) را به ما گوشزد می کند نه از روی خیرخواهی و دلسوزی است که از روی حسادت و فخرفروشی است؟

چرا بعضیها تصور می کنند که دنیا محل جنگ است و باید با دیگران جنگید و برخورد کرد وگرنه همه چیزمان بر باد می رود؟

به نظر من بدبینی، پیش داوری و خودبرتربینی، هر کدام، یک حالت غیر عادی روحی است که برای مداوا به کمک روانشناس (ویا در نوع شدید آن، به روانپزشک) نیاز است. رفتار، گفتار و اندیشه های افراد تا حدی آموختنی است که از محیط پیرامون فرد ناشی می شود و بخشی دیگر به تربیت خانوادگی و نیز به زمینه های ارثی و ذاتی افراد بستگی دارد و یا حتی رویدادهای زندگی و مسائل پیرامون انسان در تغییر اوضاع روحی و فکری انسان نیز اثرگذار است. در هر صورت مشکلات شخصیتی نیاز به برطرف شدن دارد که به عقیده من بهتر است از متخصصین نیز کمک گرفته شود زیرا که علم و دانش در نتیجه خرد پدید آمده و خرد هم بسیار در راهنمایی انسان به سوی آرامش، سعادت و راه راستین در زندگی کمک شایانی به انسان می کند.

انگیزه من از نوشتن این مطلب وفور مشکلات فکری و روحی و شخصیتی اعضای جامعه ماست که خود زمینه ساز بسیاری از مشکلات جامعه است. منظور من این نیست که همه مشکل دارند، منظور من این است که افرادی که مشکلات درونی دارند امروزه تعدادشان بیشتر از حد عادی است. (اگر متخصص آمار نباشید با نمونه گیری در طول یک ماه تنها با اقامت در دو شهر بزرگ ایران و بررسی اوضاع مختلف شهری مانند برخوردهای مردم با یکدیگر به این واقعیت دست می یابید) اگر حس می کنید به شما و ملیتی که دارید توهین شده پیشاپیش پوزش می خواهم و عرض می کنم که قصد چنین کاری را نداشته و ندارم.

پیروز و کامیاب باشید.

Thursday, August 24, 2006

واژه زیبا

واژه ای زیباست که بوی عِطر خوشش به انسان نشاط و شادابی را ببخشد و باورش، امید و زندگی را.

واژه ای زشت و ناخوشایند است که غبارش روان و تن انسان را خسته و افسرده کند.

رفتاری زیباست که بهروزی و خوش نامی را برای انسان به ارمغان آورد و انسان بتواند آرامش و آسایش را در درون خود پیدا کند.

رفتاری زشت و ناپسند و کریه است که انسان را مقهور دیگران کند و او را در چاله تاریکی و خفت غرق کند.

اندیشه ای زیباست که سرچشمه گفتار و رفتار زیبای ما باشد به گونه ای که خوش سیرتی، کامیابی و آرامش را به ما هدیه دهد و ما را به سوی بهتر شدن راهبری کند.

Wednesday, August 23, 2006

Freedom Story

دوستی لزوم آزادی را این گونه تصویر می کرد:

ساختمانی داشتم که تصمیم گرفتم آن را به کمک دوستان با شیک ترین و زیباترین و لوکس ترین اشیاء با زیباترین دکوراسیون تزئین کنم تا آن را برای بازدید عموم به نمایش بگذارم. تمام اتاق ها را به شیک ترین و زیباترین نوع خود مرتب کردیم به جز یکی از آنها که اتاق بریز و بپاش و پر از اشیائی بود که زیاد هماهنگی با دیگر قسمتهای زیبای دکوراسیون که برای بازدید عموم بود نداشتند، مانند جارو و خاک انداز و سطل آشغال و غیره. پیش از اینکه مهمانها برسند متوجه این اتاق شدیم و اشیاء درون آن. به پیشنهاد یکی از دوستان تصمیم گرفتیم در این اتاق را ببندیم و روی آن بنویسیم « ورود ممنوع ». این کار را کردیم. زمان نمایش فرا رسید. مردم همه می آمدند در گروه های متفاوت و از قشرهای متفاوت. شماری از آنها از چیدمان خوششان می آمد، شماری آن را زشت می دانستند و شماری نیز بسیار سرد و بی تفاوت به سرعت از کنار همه چیز می گذشتند. یک نکته ظریفی ما برگزارکنندگان را به سوی خود جلب کرد اینکه شماری از بازدیدکنندگان به سمت همان اتاق در بسته می رفتند کنجکاو می شدند که درون این اتاق که بر روی آن نوشته شده « ورود ممنوع » چه چیزی قرار دارد. پس از به پایان رسیدن ساعات بازدید بسته شدن در ساختمان، در آن اتاق رمزآلود (البته از دید برخی بازدیدکنندگان) را باز کردیم و رفتیم و نشستیم و راجع به تجربه اولین روز برگزاری این نمایشگاه و برخورد مردم صحبت می کردیم. تا اینکه به این موضوع کنجکاوی مردم درباره اتاق « ورود ممنوع » رسیدیم. یکی از دوستان پیشنهاد کرد برچسب « ورود ممنوع » را برداریم و در اتاق را باز بگذاریم تا مردم واقعیت درون اتاق را ببینند که دیگر کنجکاو نشوند. برخی مخالف و برخی موافق بودند. تا اینکه نتیجه گرفتیم برای یک روز به صورت امتحانی این کار را انجام دهیم. این بار متوجه این قضیه شدیم که مردم با یک نگاه دیدن محتوای درون اتاق هرگز به سمت آن جلب نمی شدند و به طرف دیگر اتاق های تزئین شده می رفتند. حتی برخی از مردم می گفتند با وجود این اتاق به هم ریخته بهتر زیبایی دیگر قسمتهای ساختمان را می فهمند.

">http://www.qbyy.com